دلم هوای نوشتن داشت و دارد...
نیم ساعت پیش بارانی زد و چهرهٔ شهر را تر کرد. دلم هوای گفتن دارد، مثل آن وقتها...
دلم میخواهد از چهرهٔ روزهایم عکس بگیرم و اینجا بگذارم، دلم میخواهد میشد روزها را نشمرد و منتظر هیچ چیز نبود، دلم خیلی چیزها میخواهد...
آن دفعه هم گفتم دچار آرامش غریبی شدم، که با آن راحتم...
مثل قدیم محسن نامجو گوش میدهم و لذتی میبرم ...
ادامها را میشناسم، از شناختنشان کمی متعجب میشوم، غمگین میشوم و باز به خودم میگویم آدمی آزاد است انگونه که میخواهد باشد ، حق انتخاب دارد، اما گاهی پیچیدگیهای آزاردهندهای وجود دارد که تا ته مغزم میرود... به خودم میگویم من هم پیچدهام همانقدر که باید!
یکشنبهها برایم حکم جمعه را دارند، سکوت و سکونش...
راستی میخواهم باز هم از زن بنویسم...
هوای عجیبی در سر دارم، انگار خالی شده باشم.
به المیرا فکر میکنم و دلم برایش عجیب تنگ است، همانقدر برای مادر و پدر...
نامجو که میخواند:
هر رودی دریا هر رودی...
۱۴ تیر ۱۳۸۸ بروکسل