Friday, August 31, 2007

عبور

.گل های رز در گلدان شیشه ای جلوه نمایی می کنند
.سی گل رز صورتی به مناسبت سی سالگی زن
.زن همچنان لبخند بر لب دارد
.همه ی مهمان ها لبخند برلب دارند، لبخندهایی از سر اجبار، به حکم احترام
.احترامی خریدنی، قابل پس گرفتن، پس دادن، اما از سر اجبار
.همه آنجا هستند
.مرد اما نیامده، مرد فکر می کند زن دیوانه است و خانه را ترک کرده
.زن از سفر برمی گردد
زن نمی داند گل ها از طرف چه کسی است، و برایش مهم نیزجلوه
.نمی نماید
.زن گل رز دوست دارد
.زن گل ها را از روی میز، روی تراس می گذارد
.گل های رز زیر باران ها دوام می آورند
،مرد نه خبری داد
.نه تبریکی
.زن انگار راضی است
.باران نمی بارد و گل ها همچنان درخشان اند

Tuesday, August 28, 2007

همین زندگی



.از صبح یک بند باران می بارد
زن همان طور که لیوان قهوه را در دستهایش می چرخاند، زیر لب
.زمزمه می کند
مرد آخرین برش نان را در دهانش می گذارد
.و همزمان صفحه ای از روزنامه ی صبح را ورق می زند

.زن میز را ترک می کند و به آشپزخانه می رود
زن برمی گردد و وسایلی که روی میز و مربوط به آشپزخانه هستند را
.جمع می کند

.مرد ورقی دیگر از روزنامه می زند
.میز روبه روی پنجره قرار دارد، پنجره ای رو به خیابان
.همچنان باران می بارد و زن کنار پنجره ایستاده و به هوا نگاه می کند

مرد فکر می کند که زن دیوانه است، اگر برای دیدن هوا به پشت پنجره
.می رود

.زن فکر می کند که مرد هیچ از او نمی داند

.مرد خانه را ترک می کند
.زن به سفر می رود

.بیرون همچنان باران می بارد

Saturday, August 25, 2007

چهارگانه

،بالای کوه بودم
.کوه را فرود آوردم بر شانه هایم
،به دشت رفتم
.خاک را درچشم هایم جای دادم
،اقیانوس را
.چون ماهی بزرگی قورت دادم
و
،درخت را
.در دریچه ی چشم هایم ثبت کردم

Wednesday, August 22, 2007

من،همین روزها


...


،پله های بی پایان

.هوا رنگ باخته و کدر

همه دل خوشی ام به همین روزها ست که می گذرد

و

.روزهایی که خواهد آمد

،این پله ها و من
.عجب هارمونی گویایی
...

Monday, August 20, 2007

...

.دلم خواست بنویسم
.بی نهایت دلم خواست
.نشد
.حرفهایم همان جا مانده اند
...

Saturday, August 18, 2007

بی پایان

،می بافم
،رو
.زیر
،هرچه می کنم
،آرام نمی یابد
.خسته ام
...
می بافم
می بافم
می بافم
...

Friday, August 10, 2007

چه کسی گفت؟

.این مسافر منم، سفر کرده به شهر خاطرات از یاد رفته
.خانه های پر آذین، خالی از گرما
.این سفرکرده منم، سفر کرده بی تو، در تو و همواره با تو و در درونت
این جا نیستی و انگار هر روز از خواب تو بیدارم می کنی
در منی و در کنار من
.عشق های پریده رنگ ، اصلا بی رنگ
راستی هرگز نگفتی عشق برایت چه رنگی دارد. که عشقت به من چه رنگی دارد
چه کسی گفت قبل از غروب، و بعد از طلوع؟
چه کسی گفت من نیستم اما تو هستی، چرا؟
.هیچ کس، هیچ کس نگفت
.انگار که خواب دیدم،خواب بودم و تومثل همیشه بیدارم کردی، آرامم کردی
،تو گفتی هستی تا باشم، می مانی تا بمانم. من گفتم هستم تا باشی
.می مانم تا بمانی
.ما گفتیم، ما شدیم

Wednesday, August 1, 2007

راز


هر صبح و هر دم، این منم که بر بالینت به مهر، بال میگسترانم
.تا که در بگشایی
...

.این روزها که میگذرند، هر لحظه برایم خاطره میسازد