Saturday, December 20, 2008

یلدا

، می خواند امسال هم
چون همه سالیانِ دور...دور...

بخوان با من ای یلدایِ روشن
به سرمایِ دی بخوان
عاشقانه بخوان

بخوان با من
...

Friday, December 12, 2008

Souvenir



در لبخندش نقشِ هزاران زندگی نشسته بود

و

چشم هایش حرف ها می زدند...

به من تکه پارچه ای سبزرنگ داد

و،

رفت...

پیرِزن


Dans ses yeux je lisais beaucoup de choses…



مرداد هشتادوهفت گیلان.ایران

Sunday, December 7, 2008

L'amour

بی کران است
و
ظریف اندام

همه چیز را دگرگون می کند

وعشق
...


Et il change tout...


Wednesday, December 3, 2008

Dream



چشمهایم یک جورِ غریبی پراز خستگی اند
و دلم، عجیب خواب می خواهد

آرام

و

بی دلهره از برخاستن

...