Thursday, November 27, 2008

Ma feuille


...Et toi qui étais toujours là pour nous

و تو که همیشه برایِ ما بوده ای...



این روزها به معنای شانس زیاد فکر می کنم
به نتیجه ای نمی رسم به جزشاکی بودن
فکر کردم چیزی نگویم، اما بعد فکر کردم چه کسی از شما نزدیک تر
گفتم بدانید که حتی در اوجِ خوبی هم همه چیز خوب نیست
بد است شاکی بودن ها، اما خب من هم می خواهم گاهی شاکی
بودنم را بلند اعلام کنم مگر سبک شوم
واگرنه می دانم که اصلا معنی ندارد شاکی بودن
به هرحال
خسته ام و می خواهم سفر بروم، شاید تنهایی بزنم بروم جایی
یا ناکجاآبادی، کسی چه می داند
حوصله ندارم، حداقل امشب اصلا
شاید اصلا نباید می نوشتم
به هر حال، حالا که نوشتم


Sunday, November 23, 2008

The city




.می بارد و بی تاب تر از هر زمان می کندم
نه آرام است،
نه متین.
سرکش می بارد این بار
سپیدپوش می شوم
در این عصرِ پاییزی
...

Wednesday, November 19, 2008

...

،دیروز عصر وقتی کنارِ دریاچه قدم می زدم
فهمیدم همه چیز به اندازه ی کوچِ قازهای مهاجر، ساده است


" Tout est aussi simple que la migration des oies."
Ce fut ma pensée, hier après-midi,
lors d'une promenade au bord du lac.

Friday, November 14, 2008

Photographe



Look at me... ;-)

Monday, November 10, 2008

Pourquoi?


چرا درِ احساسهایمان را به رویِ اطرافیان ببندیم؟

Pourquoi fermer la porte des sentiments devant l’entourage ?


Monday, November 3, 2008

La pluie


...همین قدر دور، همین قدر نزدیک

دیگر صبر نمی کنیم
...

Si loin, si près...
Nous attendons plus...

Saturday, November 1, 2008

L’absence

آنجا نبودی،
وقتی محل را ترک می کردم.
هیچ وقت نبودی،
هیچ وقت نیستی
...

Tu n’étais pas là,

Quand je quittais la pièce.

Tu n’étais jamais là,

Tu n’es jamais là…