Tuesday, April 29, 2008

به پدر





.می دونم که این پست رو نمی خوونین

.می دونم که تا حالا هیچ پستی رو نخووندین

.اما دوست دارم اینجا هم بهتون بگم که چقدر دوستون دارم

.چقدر دوست داشتم امروز پیشتون باشم

.بیشتر از هر روزِ دیگه ای


تولدتون مبارک

Monday, April 28, 2008

...

خانه ای می سازم، بر فرازِ آن کوهستان
آنجا، می بینی؟
خانه ای می سازم بی در، بی دیوار
با پرچین های بلند
،خانه ای می سازم بر بلندایِ بلند
.آنجا که هر فصل پرستو بر کرانِ خانه ام لانه می سازد
خانه ای می سازم
خانه ام
...
اینجا باران می بارد و
من
می نویسم از من
از همه من بودنم
از خانه ام
خانه ای می سازم
خانه ام
...

Saturday, April 26, 2008

دیالوگ


.ترکتان خواهم کرد_
..._
.هرگز بازنخواهم گشت_
..._
.هرگز تماس نخواهم گرفت_
..._
.هیچ نامه ای نخواهم داد_
..._
.هرگز دلتنگتان نخواهم شد_
.وقتی می روید، در را پشتِ سرتان ببندید_

Tuesday, April 15, 2008

به همین سادگی... پرواز


،و ماندن...
.هیچ جایی ندارد
دور باید شد انگار
و
،تنها دل کند
...همین قدر

Thursday, April 10, 2008

برگ ها


.ساعتِ یک از کلاس به خانه می رسم، یک ساندویچ ژامبون و پنیر می بلعم
دوباره از خانه بیرون می زنم و به اداره ی تبادل دیپلم می روم، کارهایم
.زود انجام می شود
.قبل از برگشتن به خانه، به عمو ها و مادربزرگ سر می زنم

با مادربزرگ راجع به اینکه چرا عروسی نمی کنم

.و چرا پدر و مادر نمی آیند این جا صحبت می کنیم

.با عموها از درس وامتحان و اقامت
!از عمو گل می خرم، نرگسِ با ریشه، لاله ی بی ریشه

...پیاده به خانه برمی گردم، هوا ی بهاری

.کسی انتظار رسیدنم را در خانه نمی کشد
...وسایلم را روی میز می گذارم و می روم سراغِ گل بازی

...حالا گل هایم سروسامان گرفته اند
...دیروز المیرا زنگ زده بود، چه خوب
،به خودم می گویم اگر اتاقِ کوچکی بود با آنکه از تاریخ می آید و گل ها
.سخت بود اما باهم
،با همه ی این ها
،خودم هستم که در گلهای نرگس محو می شوم
...و فرهاد که می خواند

Tuesday, April 8, 2008

حالِ من


.زمان آغوشت را از من دزدیده است