،سفرها باید رفت...راه ها باید دید
همین نزدیکی ها
.سرت را بچرخان
،من در ذهن خود دنیایی دارم،که در آن،ماهی ها از آدم ها جدا نیستندو هیچ کس.خواندن جغد را نفرین نمی کند

.ما تازه با هم آشنا شدیم.اون من رو تحمل می کنه و من هرچی که دارم رو کولش انبار می کنم.طفلی هیچی هم نمی گه ،خودم رو گم می کنم و اون به هرچی تشر زدنام دیگه عادت کرده.فقط می مونه تا من هرچی دارم بریزم رو سرش و اون بازم هیچی نمی گه.اینم وضعمونه وقتای کلافه گی من