
ترنم ِ آفتابی تو.
ندایم می دهی،
به وصال ِ سبزِ درختان.
تو خودِ آفتابی،
که خورشید،
هر صبح دمان
از برای گفتن ِ نامت،
طلوع می کند،
روز می شکفد،
قناری می خواند،
باغ بیدار می شود.
من،
عاشق.
خودِ آفتابی تو.

بازگشت به دو سال و نیم پیش ، ورود به دانشگاه و محیطی ناآشنا!
تو ردیف دوم می نشستی و من و بقیه ی اراذل ردیف یکی مانده به آخر. هر دو تا هم از شاگرد خوب های کلاس بودیم ، اما یک فرقی این وسط بود. تو شاگرد خوب آرام و من شیطلان!!!
سر هیچ گروه بندی هم باهم در یک گروه نبودیم. نه سر کلاس فیزیک، نه نورپردازی و نه ترکیب بندی ونه در هیچ کدام از درس ها. خلاصه کاری با هم نداشتیم.
تا سال دوم . همه ی خاطرات از سال دوم شروع شد که من ِ پررو مثل همیشه که اصولا با پرروبازی به نتایج دلخواه می رسم ، اومدم بغل دست تو نشستم و بعدها گفتی که مثل اینکه الهام خیلی شاکی شده بود!
این جمله رو هم بعدها خودت یادآوری کردی :« من از سبک کتونی هات خیلی خوشم میاد. »
و گمانم این رو توی حیاط دانشگاه گفتم ، وقتی با دوستات نشسته بودی و تنده یر زده پریدم اون وسط که « آی من چه قدر از سبک کتونیات خوشم می یاد.»
یا نمی دونم یادت باشه یا نه، وقتی ساعت سه صبح با چراغ قوه بالای کوه منظورم حیاط خوونه ی خدیجه
ست دنبال دستشویی می گشتیم که یه دفعه منفجر نشیم.! که:« شکممو ببین چه قده پف کرده!» می میرم از خنده وقتی یادم می یاد.
یا دمه چه قدر دق دادی منو تا بری تکنیک و بعد که رفتی و برگشتی دقیقا روزی بود که من از ایران می رفتم و چه قدر موقع خدافظی حرصم گرفت از دستت که زودتر نرفتی،و عدل گذاشتی موقع رفتن من و یعدم برام یه میل بلند بالا دادی و اشکمو در آوردی. اما حرفی نزدم بهت!
چند بار کوه رفتنمون،همیشه حرص خوردن های تو از دست مهدی زاده و عزتی واون غزل بیچاره که من هی از دماغش تعریف می کردم و غیره و مسخره بازی در آوردن های من و بیشتر حرص خوردن تو!
کاشان رفتن و مواجه شدن با کمبود بودجه به جای اصفهان رفتن برگشتن به تهران!
درگیری هایی که من ِ استاد برات درست کردم و تحمل تو و المیرای عزیز.
و در نهایت باهم رفتن به سدونا. و من تاره کلی اونجا بعد از نزدیک ِدوسال بیشتر شناختمت!
چه قدر این مدت خوب بود و من دلم تنگ شده برات.
همه اینه رو چیدم بغل دست هم که بگم خیلی خوشحالم دوست خوبی مثل تو دارم.
می تونی به مریم هم بگی خیالش راحت باشه من دیگه اون قدر دور شدم که لازم نباشه باهام حسودی کنه!
اما آخر سر من اومدم این سر دنیا و تو یکی رو شوهر ندادم، که دوست همیشه مجرد ِ من باقی بمونی و هی بیای و بری!
ملاحت خانم ِعزیز.

پدر،
یعنی تمام معنا.
تکیه گاه.
همان دستی که وقت های ترس و گریز شانه هایت را می فشارد، که بمان ، تامل کن.
دل گرمی ِ قبل از آغاز.
پدر.
یعنی، بزرگ، قوی، توانا، ماندگار، شجاع، بی پیرایه، عاشق.
پدر یعنی دیدن تمام دنیا در چشم های پر فروغش.
پدر یعنی دنیا از آغاز بدون ِ پایان.
پدر یعنی همه چیز، همه خوبی.
تو،
همه چیز هستی.
تو،
همه خوبی هستی.
کودک دیروز،
رویای پرواز فردندانش را
در فردایی دور ، نزدیک
آهسته مرور می کند.
شاید ، ز خاطر نرود.
خسته
بی حوصله,
بی رمغ,
مثل شب,
مثل تنهایی.
بزرگ و همراه,
اما غریب.
تنها.
بی انتها.
همین جا.
کاش بودی.
حداقل.