زنی بود... که دیگر نیست.
Saturday, April 11, 2009
Tuesday, April 7, 2009
My story
شب سیاه، تاریک زمزمه میکند نامم را، وسوسهٔ رفتن دارم، پاهایم یارا ندارند...
دلم را روشن میکنم، پاک میکنم، زلال از همه نه پاکی ها...
دستهایم خالی نیستند، در کف دستانم آوز هزاران قناری زندانیست.
نغمها رها خواهند شد روزی، آن روز چه دور، چه نزدیک دستانم را به تو خواهم سپرد،
با اعتماد به تو با تو هم سفر خواهم شد.
روزی که غرور رنگ خواهد باخت...
آنروز دستانم را به اعتماد به تو خواهم سپرد...
به اعتماد به تو خواهم سپرد...
Subscribe to:
Posts (Atom)
