Wednesday, October 29, 2008

L'éternel repos

Nous parlons ensemble,

Nous rions ensemble,

Nous pleurons ensemble,

Nous partageons tout ensemble,

Nous vivons ensemble

Mais…

Quand le moment est venu,

Nul ne peut nous accompagner…

Thursday, October 23, 2008

Sunset


مدتی بود اینجا چیزی نمی گفتم.

این روزها روزهای پُری بودن. کمی هم پُر فشار. خوشحال هستم

از آمدنِ هفته ی آینده و داشتنِ یک هفته مرخصی، هرچند با کوله باری

از پروژه و تکلیف اما سبک خواهد بود.

کمی خستگیِ روحی دارم.خنده دار این است که با زمانِ فشرده ی کلاسها

و کم خوابی های چند شبِ اخیر باید خستگی ام جسمی باشد اما کمتر از آن است که باید.

البته که شکایت نمی کنم، این روحِ آدم هم گاهی کارِ خودش را دارد،

اصلا شاید بخواهد خسته باشد، راحت بگذاریمش.

چند روزِ پیش دلم عجیب هوایِ بودنِ با المیرا را کرد،

هوایِ تئاتر رفتن و قدم زدن با او طولِ خیابانِ ولیعصر از چهارراه تا میدان را.

هوایِ شنیدنِ نوایِ پیانو اش و هوایِ هوایش را اصلا.

یاد آن روز عصرِ کنار دریا بودم با مل ملِ مه نازک، گلِ بهارم و المیرایِ ری را... نبود

اما فقط حالش آرامم کرد.

دوهفته ایست با دوستی فوق العاده عزیز پیاده روی می روم،

خیلی به دل می نشیند وقتی هرزمانی کفِ خیابان را ببینی،

از نزدیک نه همین طور گذرا، مثلِ وقت هایی که با ماشین عبور می کنیم، نه، با دقت.

این که بو بکشی، هوایِ شب را، شبِ سرد را و همین طور که می روی

رنگ هایِ فصل را از نزدیک ببینی، لمس کنی. و من اصلا فکر نمی کردم

یکی از بهترین سرگرمی هایِ دنیا چیدنِ سیب از درخت هایِ سیبِ کنارِ خیابان باشد.

شمردنِ ستاره هم بد نیست، اما خب این جا که من هستم شهر است

و آن قدر پر نور که پیدا کردن شبی چهار ستاره بزرگ ترین رکورد است،

تازه اگر هوا ابری نباشد، که ایجا زیاد محال نیست این امر.

پس تماشا کردنِ غروبِ خورشید ساده تر به نظر می رسد.

وقتی دلخوشی هایِ مشترک با کسی پیدا می کنم بیشتر خودم را خوشبخت حس می کنم

و از اینکه محتاج به بها نه هایِ بزرگ برایِ خوشبخت بودن نیستم،

احساسِ رضایتِ خاطر دارم. که بزرگترین شانس و بهانه، خودش، داشتنِ دوستِ خوب است.

با تمامِ این ها همیشه هستند کسانی که خودشان را می کُشند،

و من افسوس می خورم که چطور می رسد انسان تا سرحدِ نابینایی

که جانِ عزیزش را از خود می دزدد، چطور این قدر ضعیف عمل می کند؟

پاک کردن آسان است، کاش کمی دست از راحت طلبی برمی داشت این انسانِ عزیز

و به جای خود کشتن وکناری کردن و چه می دانم گوشه ی عزلت برگزیدن

و عذاب دادن به روح و جانش تمرینِ مبارزه کردن، افتادن، برخاستن،شکستن،

ازنو شدن و خلاصه تجربه کردن و آموختن را امتحان می کرد

که این راه سخت ترین در عینِ حال آسان ترین و پربارترین است.

یادِ استادی افتادم که می گفت :

« در غار نشستن و با نفس مبارزه کردن هیچ هنر نیست،

هنر این است که رو در رویِ خواسته ها یت قرار بگیری و توانِ نه گفتن داشته باشی»

برای من یادگرفتن هم همین طور است، تا دل به آب نزنی شنا یاد نمی گیری

و تا تجربه نکنی زندگی را یاد نمی گیری

و همه چیز در خلالِ همه ی افتادن و برخاستن ها و شکستن هاست.


...

همیشه وقتی این قدر زیاد می نویسم آن هم از خودم،

آخرش اصلا یادم نمی آید که برایِ چه شروع کردم به این همه حرف زدن.

اما حتما حس کردم که می خواهم با شما بگویم.

شما که هستید و دلم بعد از چندی با شما گفتن خواست.

Saturday, October 18, 2008

La pomme


سیب ها را می چینم،
یک به یک.
یادِ مادر می افتم،
فریاد می زنم

این منم،
دخترِ حوا
...

Monday, October 13, 2008

My colors...

،شهرِ من رنگارنگ شد
خوب که نگاه می کنم
می بینم شهرِ تو هم پاییزی شده.

فقط صدایِ خش خشِ برگ ها به گوش نمی رسد!
تو می شنوی؟

Saturday, October 11, 2008

Green


چون پیراهنی از جنسِ ابریشم
تنِ عریانم رامحرم می شود.
و من،
سرمست ازاین همه زیبایی
تا می توانم
نفس می کشم
...

Wednesday, October 8, 2008

Loin


دل بست
به نوازش های
دنباله ی دامنِ بانو،
که هر روز
روحش را آرام می کرد.
...
پلکانِ چوبی

Thursday, October 2, 2008

Quand...

ما آنجا نبودیم
شما هنوز هم نیستید
...et que vous n'êtes toujours pas là!